تبليغاتX
بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست!
ادبی
 

راجع به آبادانی ها زیاد شنیده بودم ولی خداییش چیزی ندیده بودم. همیشه تصورم این بود که مردم بیکارن و یه چیزایی به هم می بافن و می بندنش به یه جایی مثل آبادان. برای اینکه واضح تر بشه یه نمونه اش این :

یه روز یه پشه ای یه آبادانی رو نیش می زنه وقتی می خواد پرواز کنه این بیت رو می خونه :

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست!

البته من واقعا نمی دونم که خون آبادانی این بلا رو سر پشه ها می یاره یا نه. یا چقدر از این چیزایی که به آبادانی ها می بندن واقعیت داره ! فقط داستان اینه که توی مدرسه ای که الان درگیرش هستم یه پسر آبادانی هم درس می خونه و خداییش هم پسر خوب و خوش اخلاق و سالمیه! هیچ مشکلی نداره! فقط یه کم نسبت به خانومها محبت خاصی داره. این قدر که بین کانادایی ها به شماره ۳ معروف شده . حالا چرا شماره ۳ ؟ به خاطر اینکه همیشه با دو تا خانوم میاد و میره و خودش نفر سومه. ولی ما بهش می گیم جمال. چرا جمال؟ خوب به خاطر اینکه اسمش جماله. چند روز پیش با چن تا از دوستان انگلیسی زبان در حال مکالمه بودیم که زبانمون تقویت بشه. بحث کشید به فوتبال. کار ندارم به این که یکی از دوستان ما که از کشور میانمار آمده و مسلمان هم هست گیر داده بود که آقا الا و بلا به جای *ساکر باید بگید فوتبال. حالا چرا؟ به خاطر اینکه توی آسیا به ساکر می گن فوتبال و این بخشی از فرهنگ ماست . ما باید از فرهنگمون در برابر غربی ها دفاع کنیم. تازه دلیل زبانشناسی هم آورد که  فوتبال صحیح تره چون که معنی توپ و پا رو می ده و کلمه ساکر آمریکاییه و ما نباید از آمریکایی های خدانشناس پیروی کنیم.( مرگ بر جرج دبلیو بوش) البته خوب این چیزا گاهی وقتا پیش می یاد ما مسلمونا گاهی وفتا توهم توطئه بهمون دست می ده و حرفایی می زنیم که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمی شه. ولی راستش وقتی خوب فکر میکنم  می بینم که اکثر مواقع متوهم هستیم . مثلا گاهی هم پیش میاد که حس بشر دوستیمون گل می کنه وهمه چیز رو گل وبلبلی می بینیم و باز هم حرفایی می زنیم که  خر بال در می یاره . نمونه اش این که چن روز پیش رفته بودیم یه روستایی نزدیکیه واترلو به اسم سن جیکوب. خاصیت این روستا اینه که مردمش گروهی از مسیحی هایی هستند که سعی می کنن از تکنولوژی زیاد استفاده نکنن. به خاطر همین اکثرشون برق ندارن تلفون ندارن ماشین سوار نمی شن ویه سری مرام خاص خودشون رو دارن. خلاصه ما که اونجا رسیدیم کلی توضیحات مفصل راجع به نحوه زندگی این مردم که منو نایت خطاب می شن شنیدیم . بعد از ما سوال کردند که شما از کجا اومدید.  گفتیم از ایران. کلی ذوق کردند و چن تا عکس از سفر آیات عظام ایرانی به سن جیکوب رو به ما نشون دادن و نکته جالب این جا بود که یکی از علمای همراه در طول سفر فرموده بود : اهالی این روستا وقتی بمیرن به بهشت میرن. حالا چطور شده که بعد از این همه سال که گفتن فقط مسلمونا حق دارن وارد بهشت بشن ولا غیر: این عالم ربانی اجازه ورود به اهالی این روستا را داده از همون جو گرفته گی هست که صحبتش بود. بیچاره نه تنها من که اهالی روستا هم در عجب این جمله مانده بودند. و این جمله را با خط درشت روی دیوار نوشته بودند. حالا اصلا بحث ما این قصه ها نبود. داستان ما سر جمال عزیز بود که توی بحث فوتبالی ما شرکت کرده بود و وقتی نظرش رو راجع به فوتبال پرسیدند. بادی به غبغب انداخت و گفت که من از بچگی فوتبال بازی می کردم و عاشق فوتبالم .مردم آبادان هم همه اهل فوتبالن. و اصلا آبادان به فوتبال مشهوره . این قدر که همه تو ایران به آبادان می گن برزیل! 

 *( در زبان انگلیسی به فوتبال می گن ساکر!)

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 1:12  توسط علیرضاسلطانی  | 

تولدت مبارک!

عهد کرده بودم که غیر از شعر چیز دیگری اینجا ننویسم به همین خاطر این همه مدت در سکوت گذشت. ولی انگار که دچار بی هویتی مزمن شدم که نمی توونم بنویسم. این هم از همون دردهایی که می گن تو بلاد غریب آدم می گیره. ما که از رده خارج شدیم ولی خدا بقیه مسلمین رو در پناه خودش حفظ کنه. و مناسبت اینکه قلم فرسوده ما دوباره به عرصه ورق برگشت اینه که امروز تولد ملکه ویکتوریای عزیز است که خدا سایه پر مهرش رو از سر ملت مهاجر پرور کانادا کم نکنه. وگرنه دیگه اتباع کانادایی نمی تونن بدون ویزا وارد خاک اشراف زاده پرور انگلستان بشن و دلارهای بی زبون رو خرج کنن. به هر حال ما در این کشور آزاد به حقوق همه آدمها حتی ویکتوریای کبیر احترام می گذاریم و سالروز تولدشان را با دل و جان جشن می گیریم. باور نمی کنید ( و من هم باور نمی کردم) که تولد عمه ویکتوریا چقدر مهمه و چه جشن مفصلی می گیرن البته جای دوستان خالی ما هم رفتیم و در جشن رقص و پاکوبی و آتش بازی دوستان شرکت کردیم والبته از آنجایی که زیاد آشنایی با عمه ویکتوریا نداشتیم از فرصت استفاده کردیم و تولد آراد عزیز رو جشن گرفتیم.

حالا این که آراد کیه؟ بهانه این همه حرافیه من بود که به بهانه او دست به کیبورد بردم. آراد که چند روزی از تولدش نمی گذره شازده پسر علیرضا فرهادی فر عزیز و لیلا ولی الهی مهربان است. بدین وسیله این تولد فرخنده را به دوستان تبریک می گم. و البته یک شعر قدیمی هم دارم که اگر در خور باشد به آراد عزیز - آقای اردیبهشت - تقدیم می کنم.

....

وقتی هزار پرنده غمگین به هوا برخاست:

پشت پدر لرزید.

مادر درد می کشید.

 وکسی می گفت :"نوبرانه های کال بهار امروز رسیده است!"

جهان در دستهای خونی کودک مشت می شد.

....

وقتی هزار پرنده غمگین از آسمان فرود می آید .

پدر از پنجره بیمارستان به انتهای شهر می نگرد.

مادر آرام گرفته است.

اما هنوز خون لای شیار دست کودک باقیست:

- جنگ یا صلح؟

فصل اول کتاب همین است!

اما نیمه دوم  ...

جایی باید باشد.

پشت یک میز شیک:

- وقتی هزار پرنده غمگین کنار هم آرام گرفته اند-

بانوی من نشسته است

خیره به جعبه های کوچک رنگی

که پشت تمامشان نوشته اند: 

"عشق من تولدت مبارک!"

 

( بعد از چاپ این مطلب از اقصا نقاط ایران گوشمالی پر ملاتی به من دادن که آراد پسره نه دختر که من هم متن خودمو اصلاح کردم ولی شعر و نمی تونم دست کاری کنم...)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 2:3  توسط علیرضاسلطانی  | 

این گل پیشکش چشمای شما. روزتون بخیر!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 2:7  توسط علیرضاسلطانی  | 

 

...

ما کاری به حکم نداریم،حکم رو کاغذ مال محکمه است ،

اصلیت حکم مال خداست که ما و منش ریخته و گلریزون می کنیم واسه کسی که آزاد می شه از این چاردیواری که تموم دنیا چاردیواریه.

سلامتی سه تن ناموس و رفیق و وطن.

سلامتی سه کس زندونی و سرباز و بی کس.

سلامتی باغبونی که زمستونشو بیشتر از بهار دوست داره،

سلامتی آزادی...سلامتی زندونیهای بی ملاقاتی...

اینم دشت امروز ما. روزی رسیده است تعارفش کردم که هر کی عشقشه و حال می کنه نونشو با ما بشکنه. سایتون مستدام. عزت زیاد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 3:15  توسط علیرضاسلطانی  | 

بهار

با یک شاخه گل از راه می رسد.

عاشق می شوی

و تمام سال غصه می خوری!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 21:30  توسط علیرضاسلطانی  | 

 

مبانی فلسفه این جانب

گاهی وقتی جونوری رو می بینم احساس همزاد پنداری پیدا می کنم. همین حس باعث می شه که سوالات عجیب و غریبی به سراغم بیاد برا بعضی هاش یه جوابایی پیدا می کنم ولی برای بعضی ها هم نه!

 

 

 

          راستی کسی می دونه که عاج به چه کار فیل می یاد؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 0:49  توسط علیرضاسلطانی  | 

 

سلام!

برای خودم نه. برای دیگران هم نه. برای این می نویسم که فراموش نکنم که هستم برای اینکه فراموش نکنید که هستم. ولی این که چی بنویسم دیگه خیلی چندش آوره تا کی آدم می تونه بناله؟ چقدر بگم که دلتنگم. اصلا چرا این دلتنگی پایان نداره ؟ چرا نمی شه چیزه دیگه ای گفت؟ اصغر بهم گفت برات چیزی نمی نویسم چون دلتنگم. راست می گفت. تا کی می شه فقط نالید و غصه خورد و شکایت کرد. که چی بشه؟ فکر می کردم این جا اوضاع عوض می شه. فکر می کردم حداقل این طرف دنیا غم وغصه نیست اگر هم باشه یه جور دیگه است. ولی این جا هم جز دلتنگی نمی بینی. همه آدمهایی که این جا هستند از کشورهای مختلف اومدن و نقطه اشتراکشان دردهایی است که دارند. بین هم کلاسی ها کسی رو پیدا نکردم که درگیر این مسائل نباشه. دختری رو دیدم که از آفریقا آمده. از جنگ فرار کرده. خبری از خانواده خودش نداره. نه برادر ها نه خواهر ها نه پدر و مادر. پسری رو می شناسم که از اداره مهاجرت حقوق می گیره. یواشکی کار می کنه و همه پولش رو می فرسته برای خانوادش که چیزی برای خوردن داشته باشن. یک زن آلمانی رو می شناسم که فرار کردن. اومدن اینجا چون بهش انگه جاسوس بودن زدن. دختری هست که مسلمان بوده حالا زن یه کاتولیک شده با خانواده خودش قطع رابطه کرده و با خانواده شوهرش نمی تونه کنار بیاد. دختر دیگه ای هست که چن تا بچه قد و نیم قد داره از یک شوهر مسلمان و مجبوره چن جا کار کنه تا مخارجشون رو در بیارن. بازم هست ... بازم هست... ولی شاید برای خیلی ها این چیزها مهم نباشه و منم ادعا نمی کنم که حس انسان دوستیم عود کرده ولی اگر چیزی بخوام بنویسم غیر از حال و روز خودم چیزی نمی مونه. منم که طبق معمول یا دچار دلتنگی ام یا زرت و زرت به بن بست فلسفی می خورم. به خاطر همین حرفی برای گفتن ندارم. شعر هم به سراغم نمی یاد اگر می آمد خوب بود. حداقل برای یکی دو روز احساس مفید بودن می کردم. هرچند که توی شعر ها هم فقط بلدم بنالم. نالیدن تنها کاریه که بلدیم اون هم بحری است که هیچش کناره نیست. راستی امشب قراره برم دانشگاه واترلو . یه پاتوق پیدا کردم که چن نفر دور هم جم می شن مثنوی می خونن. خیلی خوبه مخصوصا که یه اقایی اونجا هست که خیلی به کارش وارده. خیلی علمی راجع به متون کهن حرف می زنه. ولی خوب یه سری دانشجوی از وسط آسمون افتاده هم توی جلسه هستن که بیشتر جلسه را سر این بحث می کنن که چرا مولوی این طوری شروع می کنه اون طوری تموم میکنه. چرا این جا خوب حرف می زنه اونجا بد حرف می زنه. چرا قافیه بلد نیست چرا....؟  خلاصه مولوی هم شده بازیچه دست چن تا دانشجو که همه چیزو با منطق شکم خودشون می سنجن. این هم از حال و روز زندگی ما در ینگه دنیا! دعا کنید روزهای دیگری بیاد با یه سری حرفهای دیگه .!!!

از نالیدن خسته ام!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1:34  توسط علیرضاسلطانی  | 

 

سلام!

من قول می دم که اگر اسماعیل وبلاگش رو راه انداخت دیگه چیزی ازش نقل قول نکنم ولی تا اون موقع معذورم بدارید. امروز هم تنها چیزی که دارم قسمتی از یک شعر اسماعیل است و بس بخوانید و لذت ببرید!

 

از که بگویم

برای چه بگویم

من شعر خواندن برای آدمهای کر را دوست میدارم

مثل مادر که گریه کردن برای آینه را دوست میدارد.

من از دنیای رنگها میترسم

مادر میگوید:صورتی رنگ خوب شدن زخمهای بزرگ است

اما من میدانم

هزار بار میدانم که زیر این التیام صورتی خندقی متلاشی از گوشت و خون وخیانت زندگی میکند

و گاهی فکر میکنم اجسام زنده شده اند و میخواهند خانه را ببلعند

من قیامت اجسام را دیده ام

من قیامت اجسام را وقتی که عاشقت شدم دیده ام...

اسماعیل نظری

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 2:58  توسط علیرضاسلطانی  | 

....

هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار میشودکه میداند باید از شیری تندتر بدود تا طعمه او نشود وشیری که میداند باید از آهویی تندتر بدود تا گرسته نماند.مهم نیست شیر باشی یا آهو .با طلوع هر آفتاب با تمام توان آماده دویدن باش.

(نلسون ماندلا)

امروز چیزی برای گفتن نداشتم ولی اسماعیل عزیز با فرستادن این پیغام وادارم کرد که این جملات رو بنویسم و پیغام اسماعیل رو با شما قسمت کنم. تا چی سهم ما بشه؟

عزت زیاد...

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 1:57  توسط علیرضاسلطانی  | 

 

پنجره های بخار گرفته قهوه خونه استاد شهریار

(۱)

"اینجا فقط برف میاد.
اگر هم قرار باشه ما شاعرا تصویرش کنیم ، منتظر میشیم بشینه ، باریدنش تموم شه. سیاه بشه و بعد تصویرسازی های تاریکمون رو شروع کنیم.
به هر حال فکر کنم جنساشونم فرق میکنه. ندیدم الماس سیا بشه.

لامصب اینجا الماس نمیاد.

ولی با همه اینا دوسش دارم. میدون انقلاب. چارراه ولیعصر. پل حافظ. پیچ شمرون.
سفره خونه آقابزرگ ، سفره خونه فانوس آبی ، قهوه خونه صوفی، قهوه خونه عیاران.
دوسش دارم خیابون نظری رو وقتی که میپبچم توش و می بینم از پشت پنجره های بخارگرفتش خودم و سالیاری رو که دود از دهنشون بیرون میاد.
دوسش دارم به خاطر این همه الماس پنهان در پیراهنش."

گروس عبدالملکیان

(۲)

"با اینکه دست از باران شسته ام

با اینکه آفتاب به خاک سیاه نشسته

اما انگشتانم تخم پنجره بین آجرها میکارند

واز بالای بلندترین خوابها کلاف ابریشمی ماه را باز میکنند

من امید به روزهای بهتری دارم

و به دیواری فکر میکنم که خستگی اش با دستهای تو در میشود

و خواب زنی را میبینم که روی کهکشان نشسته و ستاره ها را شیر میدهد

من امید به روزهای بهتری دارم..."

اسماعیل نظری

این دو تا از پیغمهایی بود که امروز خوندم. نمی دونم چقدر می ارزن ؟ نمی دونم اگر قرار بود اینها رو بفروشم با چقدر پول عوضشون می کردم. شاید با ده میلیون شاید با صد میلیون شاید با میلیارد. شاید واقعا می فروختمشون. آره شاید. مطمئن نیستم. ولی چیزی رو که مطمئن هستم اینه که اگر این پیغامها و دوستیها رو  قرار شد با دنیا عوض کنم می دونم که موقع عوض کردن دلم میلرزه. و مطمئن هستم که حتما پشیمون می شم از این کاری که کردم. خدا رو شکر می کنم که تو این وضعیت نیستم و آنچه که از عمر بی مایه خودم دارم بیش از اون چیزیه که در خورش بودم. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 2:52  توسط علیرضاسلطانی  |